کراماتی از مرحوم حضرت ایت الله مجبتی قزوینی رحمه الله علیه

عمل تسکیر و مقام تسلیم

مرحوم حاج شیخ یک چیز اساسی داشت که هر وقت می خواست آن را به کار می زد و نتیجه قطعی می گرفت . و چون ایشان « روغن طلا » را به دست آورده بود ، می توانست بیماری صعب العلاج معدی را که داشت ، با آن روغن علاج کند ، و هرگز استفاده نکرد ، و در مقام تسلیم و تمکین از جهان رفت .

شنیدن تسبیح برگها

حاج شیخ تسبیح و تقدیس برگهای درخت را شنیده بود که این ، تفسیر « إن من شیء إلا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم » است ، و ایشان آن را یافته بودند . ما نمی دانستیم حاج شیخ کیست .

لطف حاج شیخ باعث شد ما در صراط امام زمان (عج) قرار گرفتیم و کار های زندگی ما و مشکلات ما توسط حضرت مهدی (عج) حل شد و می شود ، تا کسی مورد لطف واقع نشود به جایی نمی رسد .

کرامتی اخلاقی

آقا سیدی بود بجنوردی ، از طلاب شریف و درسخوان ، عیالش نزدیک به وضع حمل شد و نیاز شدیدی پیدا کرد . آمد پیش حاج شیخ که حال من اینطور شده چه کنم ؟ ایشان می فرمایند : این فرش خرسک را بردار و ببر  بفروش و پول آن را خرج کن .

توضیح اینکه اتاق پذیرایی ایشان 2فرش 3×2-از نوع خرسک - مفروش بود که ایشان یکی را برای برآورده شدن حاجت این سید طلبه به او هدیه کردند . علامه حکیمی گفتند : من در اینجا بودم که سید فرش را جمع کرد و برد ، سپس حاج شیخ گفتند : فعلا جای آن را باکیسه گونی فرش کنید تافکری برای آن برداریم .

آگاهی از درون

خداوند در فردوس به ما فرزندی عنایت کرد و چون من مقید به عقیقه برای فرزندانم بودم ولی بودجه آن مهیا نبود . روز ششم ولادت دیدم یکی از تجار محترم فردوس به نام حاج آقای سیدی آمد درمنزل ، و پاکتی به من داد و گفت : این را حاج شیخ فرستادند ، من باز کردم دیدم کل مخارج عقیقه در آن است .

و نیز روزی در صحن کهنه (صحن انقلاب) مرحوم حاج شیخ مرا دیدند و احوالپرسی کردند و خداحافظی کردند اما چند قدمی دور نشده ، دیدم برگشتند و مرا صدا زدند و مبلغی که مورد نیاز مبرم من بود به من دادند و رفتند.

او خانه همی جوید و ما صاحب خانه مرحوم آیت الله حاج آقا جلیل زرآبادی گفتند : من از زبان خود حاج شیخ شنیدم که می گفتند : یکبار به حرم حضرت رضا (ع) مشرف شدم ، نماز خواندم و بعد از نماز زیارت جامعه می خواندم . همانطور که مشغول خواندن زیارت بودم پرده ها و حجاب ها کنار رفتند و ضریح اول و دوم کنار رفت . احساس کردم که من هستم و حضرت رضا (ع) که روی سریر خوابیده اند ، سپس متوجه شدم حضرت سر مبارک خود را بالا آوردند و نظر و نگاه خاصی به من فرمودند و بلافاصله صحنه تمام شد .

قابل توجه است که مرحوم شیخ هر وقت به حرم می رفتند ، یکی از حاجت های ایشان این بود که حضرت غیر از توجه عامی که به زوار خود دارند ، توجه و عنایت خاصی به ایشان بکنند ، که این دعا مستجاب می شود .

برطرف شدن نقص فنی اتومبیل

در زمستانی که برف آمده بود ، مرحوم شیخ از فردوس عازم مشهد بودند ؛ آقای علی اسدی راننده بود و فولکس واگن وسیله نقلیه . در بین راه برف و کولاک شروع می شود و شب می شود ، برق ماشین قطع می شود و در وسط بیابان و هوای سرد و هزاران خطر متحیر بودیم چه کنیم ؟ حاج شیخ سوال کردند که چه شده ؟ گفتیم برق قطع شده ، ایشان گفتند ناراحت نباشید ! دقایقی بعد گفتند الان ماشین را روشن کنید مانعی ندارد . ماشین را روشن کردم دیدم برق ماشین درست شده و راه افتادیم برای مشهد .

عمله های نامرئی

آیت الله حاج سید محمود مجتهدی سیستانی در دوران طلبگی در فقری شدید به سر می بردند . ایشان می گفتند : دیواری در خانه داشتیم که شکم داده و خطرناک شده بود و خراب نمی شد . و گاه همسایه ها نیز احساس ترس و نگرانی می کردند و برای ما مقدور نبود که خرج خراب کردن آن را تامین کنیم . روزی خدمت حاج شیخ موضوع را مطرح کردم ، چیزی نوشتند و دادند و گفتند ، بگذارید روی دیوار . من شبانه آن نوشته را روی دیوار گذاشتم . صبح دیدم دیوار خود خراب شده و روی زمین خوابیده است .


از مشکلات سلوک

مرحوم حاج شیخ یکبار می گفتند : روزی در اتاق دراز کشیده بودم ، ناگاه دیدم سقف شکافت و دو موجود قوی هیکل سیاه و خشن پایین آمدند ، بطوری که پاهاشان به زمین و سرهاشان به سقف می رسید . من بلند شدم دیدم بله ، قصد حمله به مرا دارند و اگر یکی از آنها یک مشت به من بزند مرا خرد می کند . ناچار کلمه ای بر زبان آوردم ، سپس هر دو دود شدند و به آسمان رفتند .

انوار کعبه

حاج شیخ از سفر حج بازگشته بودند و روزی در خدمتشان بودم و دو به دو نشسته بودیم . ایشان فرمودند : در یکی از طواف ها دیدم نوری از درون کعبه معظمه خارج شد و به طرف مشاهد مشرفه ، حرم مدینه ، حرم نجف و ... رفت و آنجاها را نورافشان کرد و دوباره به کعبه بازگشت ...

حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست ؟...

توان های روحی

در این سال های آخر ، گاهی به پیشنهاد دوستان چند روزی در ایام تابستان با خانواده به دهستان ابرده می رفتند . در یکی از این سال ها اخوی محمد و برخی از افراد خانواده ی ما نیز در ابرده منزلی گرفتند و چند هفته ای به آنجا رفتند . دو سه روزی بنده هم رفتم ، به خصوص برای اینکه به حضور حاج شیخ هم رسیده باشم . روز جمعه ای کسی از اهالی شاندیز ، حاج شیخ و چند تن از رفقا و بنده را برای ناهار دعوت کرد و رفتیم . هنگام برگشتن ، بطبع باید از روی تپه ای می گذشتیم  ( که راه شاندیز به ابرده است ) و پیاده هم بودیم . حاج شیخ نیز پیاده می آمدند و من در کنارشان حرکت می کردم . به من گفتند : فلانی ( و به کسی اشاره کردند ) ، از این ناراحت است که راه سر بالایی است و رفتن برای من سخت است ، اما نمی داند که من همه کارهایم را که با بدن انجام نمی دهم .