اگر اشک ها نمی بود داغ ها.... سرزمین وداع را می سوزاند.


کسی را که خیلی دوستش داری همیشه زودتر از دست میدهی!

پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد.

هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی،هنوز همه ی لبخند هایت را به او نشان نداده

بودی،همیشه اینگونه بوده است،کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود.

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم : پراز لحظه های سیاه ،لحظه های داغ وپرالتهاب بی قراری

،دلتنگی ،افسردگی، خاموشی سکوت،اشک ، سوختن ،چیزی نیافتم.

دلم به درد می آید،وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم،کاش میشدسرنوشت رابا آن روزههای

شیرین عجین کرد!

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است!!

من از قصه ی زندگیم نمی ترسم،من از بی تو بودن وبه یاد تو زیستن وتنها از خاطرات گذشته

تغذیه کردن می ترسم.

زندگیم در اوج جوانی بین شب ونورهایی است که باید بهترین سال های زندگیم باشد. چنان به هم

گره خورده است که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود.

ای کاش می توانستم از دستت فرار کنم!!

به چه زبونی بهت بگم ازت بدم میاد تورو خدا دیگه دنبالم نیا.

دلم هوس لحظه ی معراج روحم را کرده است،دست تو ،سایه ی تو همیشه برسرآدم ها قدرت

نمایان می کند،دلم دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم وبا تمام اشک هایم بگویم:                                            

                                   ازت متنفرم سرنوشت شوم من.


نویسنده: نغمه(ستاره ی آرزوهای من)